![]() |
![]() |
|
| ترانه. عشق .فریاد آرزوهایه بر باد.ترانه خانه ای کوچک وحقیر .اما پر از مهر یاران. |
|
سلام به همه دوستان عزيزي كه در مدت نبودن من در سرزمين پيام ها و اطلاعات به من سر زده بودن بعد ترانه سالي
دوباره آمدم . دليل دوري جز بي مهري دوستاني كه قلم ميشكنند و محبت نميدانند نبود ولي دوبار آمدم تا قلم را كنار بذارم و با ذغال بنويسم كه اگر هم به آتش كشيدنند باز براي نوشتن باقي بماند.
برگ از درخت خسته ميشه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 0:38 توسط فرزان بیرقی |
|
|
با سكوت هنجره ها با غمش آروم گريست ناله هاش ترانه ها رو مثل بغض از سينه ريخت
اي تو شاعر،تك و تنها در نگاه سرد اين شب بي صدا بايد بخوني قصه هاي تلخ اين تب
روز آغاز ترانت فصل گرم واژها بود شب تلخ عاشقانت خالي ازحتي صدابود
اي صداي آشنايي تا شب غزل ترانه همصداي لحظه هايي پر گريه و بهانه
آخرين طرح ستاره درصداي اين سكوت تويه اين اوزاع تازه مثل رنگ يك سقوط
روز آغاز ترانت فصل گرم واژها بود شب تلخ عاشقانت خالي ازحتي صدابود |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 0:5 توسط فرزان بیرقی |
|
|
تارا عزیزم نه تنها تو از روزگار کشیده ای بلکه من نیز طعم تلخ این روزهایی که با اون دست و پنجه نرم میکنی رو کشیدم و دیدم که چه جوری دلها رو مثل یه تیکه دستمال رویه زمین میندازندو لگد میکنند ولی امیدوارم در این روزهایه دلتنگی بتونی خودتو پیدا کنی و از همیشه موفق تر باشی.
لحظه های تلخ تنهایی روزهایه بی عبور و دلتنگیهای جدایی نه آنکه از فراق بنالم درد من از دورنگی روزگار است روزگاری که با صدق صفا آمد و با نا مردانگی رفت تقدیم به دل تنگه تارا فرزان بیرقی |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم آذر 1384ساعت 2:33 توسط فرزان بیرقی |
|
|
اون ور ديوار بلند قصه عاشقي باز نشسته تو فكر جغدِ شومه زانوي غم گرفته نمي تونه جون بگيره از شب سرد بي طپش مي خواد سكوتُ بشكنه از قصه هاي بي روش مثل پرنده تو قفس مونده حالا بي همنفس نمي تونه پر بزنه نداره راه پيش وپس مي خواد ترانه سر بده از ته قصه ها بگه از ته قصه هايي كه صداي گريه نداره مي خواد بازم قصه بگه قصه شاه پريون نمي تونه چيزي بگه از عاشقي تو اين زمون مثل پرنده تو قفس مونده حالا بي همنفس نمي تونه پر بزنه نداره راه پيش وپس فرزان بيرقي |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 12:26 توسط فرزان بیرقی |
|
|
تو كلبشون هل هله بود يكي مي گفت آب جوش بيار يكي مي گفت كه تشت بيار تو كلبشون هل هله بود آخه مامان بزي مي خواست بره به دنيا بياره از يك طرف درد مي كشيد.از يك طرف حول شده بود درد از فشار زايمان حول ديدن بره هاش يهو صداي ونگو ونگ صداي گريه اي قشنگ بره ها دنيا اومدن يكي نه سه تا اومدن تو كلبشون هل هله بود خوشحالي از بره ها بود فرداي اون روز بره ها كه توي رختخواب بودن مامان بزي نگاه مي كرد نگاهِ بره هاش مي کرد يكي سرحال و شاد و خوش يكي منگ و گيج خواب اما يكي خيلي كوچيك مثل يه دونه ريز و ناز مامان بزي مي خواست.بره هاش و اسم بزاره اولي رو گذاشت شنگول دومي رو گذاشت منگول سوميشم كه ريز بود آب دماغ سر ريز بود حبه انگور اسم گذاشت مامان بزي به بچه ها شير مي داد بچه ها رو ناز مي كرد اسمشون رو آواز مي كرد روزها مي رفت و بره ها بزرگ شدن از شير گرفته مي شدن مامان بزي بره هاش رو تو گهواره ميذاشت مي رفت به دشت و صحراها مي رفت علف مي چيد با جون و دل براي بره هاش مي برد بره هاشم يواش يواش بزرگ شدن مامان بزيشون خونه رو مي سپرد به بره ها مي رفت ياد داده بود گرگه اومد چيكار كنيد بگيد ببينيم دستاتو ناخوناشم نگاه كنيد آخه مي دونست حيله رو حيله گرگ گشنه رو دستاشو با آرد سفيد.مثل مامان بزي مي كرد سال ها رفت و بره ها ديگه مي رفتن پي كار علف مي چيدن خودشون توشه مي بردن خونشون ولي يه روز قصاب ده بره هاشو سر بريدش گريه مي كرد مامان بزي زار مي زد خدا خدا گرگه تو قصه ها نبرد بره هامو قصابه برد قصاب ده شرم نداره از خدا وحشت نداره قصابه آخه واسه چي بره هامو سر بريده مامان بزآي ديگه هم گريه مي كردن زار و زار آخه يك روز بره هاشون يا سر بريده شدنو يا سربریده مي شدن |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 13:53 توسط فرزان بیرقی |
|
|
چه ديده ايم چه شنيده ايم. بي گمان طراوشا آنجا كه مي كاشتند ظلم و درو ميكردند خون هراس هاي بيهوده مرگ را نيز بايد خواند چه ميگريزي بگذار با تو قسمت كنم اين نان بگذار تا سهيم شويمش تو چه گوش خود را گرفته اي بي آنكه هذياني تو را سر دهم تو را خواهم برد به سوي مزرعه ي خويش آنجا كه بذر مرگ نمي رويد آنجا مرگ را خشكانده ام آنجا شور كودكي را خواهي چشيد با من بيا كه تورا خواهم برد تو را تا بلنداي رفيع ترين قله ها آنجاست كه غرق شدن معنا ندارد آنجا دست دريا به تو نخواهد رسيد چرا كه خشكانده ام درياي وحشت را با من بيا كه نخواهند يافت ما را آنانكه سر ميزنند بيا. بيا تا نان خود را با تو قسمت كنم فرزان بیرقی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 14:49 توسط فرزان بیرقی |
|
روزی حواهم رسید بر بلندای ترانه
روزی شاعر خواهم شد شاعر که شدم درختان را میسرایم که رقص میکردند در زمزمه باد شاعر که شدم ترانه باد را خواهم سرود وترانه خوانی ترانه ام را با باد میخواند صدای رود آواز دل فریبیست شاعر که شدم برای ناله اش ترانه هایی بغل بغل پر از گزنه های کنار رود خانه همراه با شاخه هایی از گل نیلوفر با سنگی در میان رود میسرایم آه اگر شاعر بودم اگر شاعر شوم در شعرم خواهم گفت که سیل اشک را چگونه پنهان کردم در پس خنده های همچون ابلهان گویی همین کنون گریخته ام گویی همین کنون از دارلمجانین گریخته ام فرزان بیرقی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم آبان 1384ساعت 13:35 توسط فرزان بیرقی |
|
|
یه آواز غمناک تو هوا هر وقت یه قطار از روش رد میشه دلم میگه سر به زارم به یه جایی
رفتم به ایستگاراه آهن دل تو دلم نبود دنبال یه واگن باری میگشتم که غلم بده ببره ته یه جایی تو جنوب آی خدا جونم آوازای غمناک داشتن چیز وحشتناکیه آوازای غمناک داشتن چیز وحشتناکیه واسه نریختن اشکامه که اینجور نیشمو وا میکنم و میخندم لنگستون هیوز |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام مهر 1384ساعت 17:54 توسط فرزان بیرقی |
|
|
آه اي منه ساده دل
هر روز براي تماشاي آن عروسك ساعت ها پشت ويترين مغازه مي ايستادم اما چه سود كه توان خريدش را نداشتم ساعت ها مي ايستادم ونگاه ميكردم به عروسك نگاه ميكردم اما چه سود كه عروسك هرزه اي بيش نبود هرزه اي فقط براي براي دكور آن ويترين رنگي ( فرزان بیرقی)
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام مهر 1384ساعت 13:47 توسط فرزان بیرقی |
|
به یاد احمد شاملو
همصدای آوازها هم پرواز با.بادها وهم کلام ستارگان از هوا و آینه ها می گفت از ترانه های کوچک غربت ((تلخ چون قرابه ی زهری)) احمد شاملو از نو برگهای ترانه از ترانه های بیداری بیداری در عصری که همه در خواب بودند ترانه ای از درون مردم (فرزان بیرقی) |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم مهر 1384ساعت 13:22 توسط فرزان بیرقی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
فرزان بیرقی متولد 15/11/1362 تهران
تنها مونس نوشتن هزیان و سر دادن صدای ساز . از خود هیچ ندانسته دلتنگ به حضور و ناا امید به آن . حضوری که از من نیست و هیچ وقت نخواهد بود . ترانه ای تنها باز هم درمیکوبد ولی باز هم در خانه ی ما نیست افسوس و صد افسوس................................ و این هم یه عکس ترس ناک از خودم |
| نوشته های پیشین |
|
هفته دوم بهمن 1384 هفته دوم آذر 1384 هفته اوّل آذر 1384 هفته چهارم آبان 1384 هفته سوم آبان 1384 هفته اوّل آبان 1384 هفته چهارم مهر 1384 |
|
RSS
|